|
آلیس در سرزمین عجایب
|
||
|
دل من در دل شب خواب پروانه شدن می بیند |
امروز رفتم باغموزه.همون بوستان خلیج فارس که تازه آکواریومشو افتتاح کردن.
یه سری بچه ی شیطون بامزه ی 4،5 ساله هم اومده بودن واسه دیدن.البته از نوع ارمنی!
یه دختربچه ی خوشگل و باهوش بینشون بود که اسمش مالنابود.با موهای بوروچشای درشت و شیطون سبز..ده برابر مالنای توی فیلمه ،تودل بروتر..
بیچاره با اونهمه شیرین زبونی فقط ارمنی حرف میزد و وقتی بهش گفتم ارمنی بلد نیستم ،با چشمایی که از شیطنت و معصومیت برق میزد زل زل نگاهم کرد وبا فارسی سلیس جوری که انگار خیلی براش مشکل بود،گفت:
"اسم من مالنا است ، این دوست من است.. لیلیام! " وبا دستای غرق در رنگش به یکی از بچه ها اشاره کرد.
یه لحظه احساس کردم، مربی اینهمه بچه ی تپل مپل باهوش شیطون بودن چه کیفی داره!
ولی وقتی یکیشون با دستای رنگی پرید توبغلم ،یکم پشیمون شدم...
مربیشم فوری از بغلم بیرون کشیدش و کلی دعواش کرد...طفلکی...
البته فکر میکنم خود ارمنیا هم زیاد دوست ندارن با مسلمونا قاطی شن....
........................
یه پسر بچه ی شیطونم بود که قیافه ش شبیه امی نم بود و در حالی که همه بچه ها داشتن دستاشونوکه تا آرنج غرق گواش شده بود میچسبوندن به بوم ، نشسته بود یه گوشه و رنگاروبا هم قاطی میکرد.مربیا هم یکسره دعواش میکردن که چقد شیطونی!
اما آخرسر که رفتیم بالا سرش دیدیم ،به!!چه رنگای معرکه ای درست کرده تنهایی ...که از یه پسربچه ی 4،،5 ساله بعیده..
معلومه که قراره یه هنرمند درست حسابی واسه خودش بشه...
.........................
آخرش خیلی از بچه ها بدون خدافظی،سر مست از بازی رنگاو شیطنت بی دغدغه و البته کلافه از گرما رفتن..
والبته مالنا با قهر از من جدا شد.
مالنای کوچولو..فقط به این خاطر که نذاشتم از محوطه دور بشه و سپردمش دست مربیش!
اون یک ساعتی که با بچه ها بودم،خیلی زودگذشت و پراز انرژی مثبت بود..
بعدش رفتم دانشگاه و بازهم دودوترافیک و سرسام و دغدغه...از اونجا خونه و بازهم دود و ترافیک و سرسام و دغدغه.....................
پی نوشت: این پستو واسه دل خودم نوشتم..مث خیلی از پستای دیگه میدونم از سرو ته ش چیزی گیرتون نمیاد !!
کتاب خوندم...روزنامه های مختلف..سیاسی..اقتصادی..اجتماعی
کتابای مختلف
زیاد
زیاد
زیادتر..
این یه مدت کارم همین شد و درسم هم
می خواستم ذهنم پر شه
از معادلات
از روحیات آدما
از حساب کتاب زندگی
از اعداد و چگالی ها
از محیط و پیرامون
از خرافات و عقاید
و...
این منم؟!!خود من؟! که از شنیدن بیزار بود؟؟
مدام می نوشت و حالا
تنها شده دو گوش شنوا..دو چشم ولع زده
که بهشت و جهنم رو جور دیگه یی می بینه
دیگه از یه بیمار مسری نمیترسه
شاید هم یه دیوونه رو درک کنه
ودر بلوغی که در انتظارش بود بی اونکه بدونه
حل میشه
(آغاز زندگی بود وقتی نفس کشیدیم
با هر نفس هزار بار به سوی مرگ دویدیم ..)
...............................
قلم از من چی میخواد؟؟
به جز نوشتن؟؟به جز برگ دفتر ساییدن؟؟
اینهارو گفتم و گفتم و گفتم
اونقدر که مجذوب از حرفای خودم به خواب می رفتم
اونقدر که در فریفتگی وجود خودم
ته نشین می شدم
در خواب بودم و بیدار بودم..
و حالا
قلم ..وقتی سراغش رو می گیرم
با من قهر کرده..بیگانه شده
جوهر این قلم خشک شده
من میدونم
میدونم
زمانی خواهد رسید
که دستهام
دستهای حساس و تشنه ی نوشتنم
حسادت می کنن
به این یه جفت گوش شنوا
تنها و تنها اگر!!
یک بار دیگه ننویسم..
دوستان خوب من تو این مدت یکی از فرشته های سرزمین عجایب یه وردی خوند که کامپیوتر آلیس غیب
شد و دیگه نتونست مطلبی پست کنه..پس عذرشو بپذیرین و و بیشتر از این خجالت زده ش نکنین!!![]()
بر میگرده!!! خیلی زود و ممنونه که فراموشش نکردین![]()
از خاطرات دوران کودکی و تخیلاتتون بگین...
دارم یه داستان کودک می نویسم..اسمشم پری و آرزوهای بزرگه..نه.اشتباه نکنین.هیچ ربطی به اون قضیه ی محیط زیست نداره..سبکشم سبک داستان های مینی مالیستی امریکاییه!!(داستان کوتاه)
راستش ایده های زیادی تو ذهنم دارم..ولی اونارو گذاشتم واسه سریای بعدی مجموعه..
دلم می خواد اولین داستان با یه موضوع خیلی عالی شروع شه..
کافیه شما!!بله همین شمایی که نشستی پشت کامپیوتر و این پست رو می خونی کمی از خاطرات با مزه ی کودکیت و اینکه چه تخیلاتی داشتی برام بگی..
شک ندارم تو بهترین ایده رو می تونی بهم بدی!!
پس کمکم کن..منتظرم...
گرچه گاهی زندگی بی رنگ بود
در هوای کوچه مردی بی سبب دلتنگ بود..
بودن وماندن..تنفس بی صدا !!
در میان ملک اجدادی خود هم ننگ بود
لیک مرغی در هوا پر می گشود
گرچه در مشت زمین هم سنگ بود
لیک مرغی در هوا پر می گشود
پر گشودن!! مرغ اگر هم لنگ بود..

......................................................................................................................................
پی نوشت : یکی از دوستانم که قلم خوبی داره متنی با فضایی کاملا سیاه و سیاسی پست کرده بود که الهام بخش خوبی برای گفتن این شعر شد.
جای نظر این شعر رو براش گذاشتم، بد ندیدم این جرقه ذهنی رو! در وبلاگ بذارم تا شما هم برای نطر من! نظر بدین!!! (چه نظر تو نظری شده!!)
در فضای تیره و هاشور خورده امروز که هر چیزی بدتر از قبلش میشه گاهی می شود نیم نگاهی به آسمان انداخت..
یک کار نوشتن بهم پیشنهاد شده که برای یه طرح زیست محیطی یه سری شعر کودک بگم..و چند تا داستان کودک هم برا ی ارتقا مثلا فرهنگ کودکان در رابطه با محیط زیستشون!!(چه اسم طویلی یدک می کشه!خدا کمکم کنه)
طرح خوبی به نظر می رسید.داستان و شعر خیلی سریع برای بچه ها تبدیل به باور میشه.البته اگر گیرا باشه و دیگه شاید پس فردا که بزرگ شدن مث ما یه تبر بر ندارن بیفتن به جون رگ و ریشه ی زندگیشون!!
خوب منم شروع کردم به نوشتن اولین شعر کودک از این مجموعه.
دعا کنید این شعر اولی که شروع کردم به دلم بشینه ...وگرنه اینم نیمه کاره می ره قاطی بقیه
یه عالم نوشته ی نیمه کاره دارم که چون به دلم ننشسته نیمه کاره رهاشون کردم
البته بگما همه شونو به هوای اینکه یه روز به دلم می شینن بالاخره!!مرتب وتمیز نگه داشتم.
هرچی باشه بچه هام هستن طفلکا..آدم مگه می تونه بچه هاشو دور بریزه؟؟
حالا هر چه قدر هم که اون جوری نباشن که آدم آرزو داشته!!
..........................
خلاصه دعا کنید دیگر..
از اون جایی که سه چهار سال پیش کارتای ملی ما اومد دم در خونه ولی کلاه آی با کلاهش(آ از آبا) رو خورده بودن ما هم بی هویت مونده بودیم!! (۱)
از اون جاترش که تو خونمون در این یک فقره هم مراسم ختم هم چهلم و هم سالش گرفته شد و حتی مراسم به سالهای بعدی هم کشیده شد و بهانه ی دیگه ای نموند یکی از اعضای خانواده (کسی نیست جز پدر) رفت مدارک ما رو مجددا بده تا ما هم کارت ملی دار شویم!
بله! من هم از چند روز دیگر نشان دار خواهم شد!
بله که این است!!
کارت ملی ـافتخار ملی!!
پاورقی ۱ :برای اینکه دچار سو تفام فانتزی نشین: (آبا) هم یک نوع فامیلی است در نوع خودش!!
پی نوشت :حالا که خوب فکر می کنم به این نتیجه می رسم که این چند سال چه ضرر هایی رو متحمل شدم که از این افتخار محروم بودم !!
امروز رفتم حمام وهمون طور که آب و کف از وان سر ریز شده بود به مورچه ای نگاه می کردم که دونه شو ول کرده بود و داشت تو آب و کف دست و پا می زد و منتظر یه ناجی بود!!
همون طور که تو وان آب گرم نشسته بودم با خودم فکر می کردم زندگی چقدر شیرین به نظرمی یاد
وقتی داری از دستش می دی!!
و همچنان در کف زندگی بودم و مور چه ی بیچاره هم در کف وآب دست و پا زنان!!
به خودم که اومدم دیدم این آگاهی ۱دقیقه ای به بهای هلاک شدن مورچه بدبخت تموم شده !! (۱)
۲- ما آدم های معروف!
چند وقت پیش خبری شنیدم که یه وبلاگ نویس ارومیه ای مورد ضرب و شتم عده ای ناشناس قرار گرفته به جرم اینکه درباره ما فیای مسکن و زمین افشاگری کرده..
دندوناشم خرد کردن ریختن کف دستش!! از اون جا که امنیت جانی من کم کم داره به خطر
می افته عزیزان محکم بنشینید!می خوام بزنم رو ترمز!! (۲)
پاورقی ۱:شما دیگه دچار سو تفاهم نشین.حکایت من اصلا هم شبیه بعضی سیاست مداران ما نیست..
پاورقی ۲:من کاری به سوخته بودن خبر ندارم.حالا که هر کجای دنیا که یه ایرانی خودشو به کشتن می ده ما هم خودمونو می چسبونیم بهش و به عنوان یه"ایرونی" افتخار می کنیم من هم به عنوان یه وبلاگ نویس در این یه مورد به خودم افتخار می کنم!!
وقتی دوباره آخرین پستمو خوندم.گفتم شاید بعضیا درباره شعر نتیجه گیری نا درستی کنن
البته دوستان در این یه مورد اشتباه نکنین
منظور من از جمله ی آخر این نبود که از ماست که بر ماست
به نوعی شاید این معنیو بده
ولی منظور اصلی ترش اینه که
نسل ما هم به نوعی داره صدمه می بینه منتها شکلش فرق کرده.آخه بعضیا می فرماین خوشی زده زیر دلمون.بله!! ممکنه زده باشه زیر دلمون.ولی دل دردشم کم نیست!!
به قول دیگه:هر لحظه به شکلی بت عیار در آمد!!
من از نسل اعتراض نیستم
من نسل فریاد هم نیستم
حتی آن نسل سومی هم که می گویند هر دکانی
نیستم...
نسل هیچم
من از نسل انقراضم
انقراض!
نسل حجم فریادهای انباشته شده در گلو
نسل کندن زخم های لا علاج
من از نسل نا بودی ام
نابودی فکر
نابودی شهامت
انقراض تکامل
وباز می گردم
به آغوش خاکی که فراموش شده
یا
فراموش می شود
روزی بذر آلود می شد
به اجساد حجیم
حجیم از
اندیشه ها!
اعتراض ها و...
نه!من از نسل سوخته نیستم
نسل سربه زیر خود آموخته نیستم
نه..نه...
من ازنسل سکوت هم نیستم
این سکوتی که گاهی اعتراف است
اعتراف ناکرده ها
بی اراده از خود
در هجوم شرق ها و غرب ها
به هرسو کشانده می شوم
من همه چیز دارم
عشق/ مسولیت/ آزادی
وهیچ ندارم!
از عشق!! مسولیت!! آزادی!
نسل من را به دار نمی آویزند
نسل من را نشانه نمی گیرند
پر و بالمان هم به آتش نمی گیرد
کوخ و کاخ هایمان هم خراب نمی شود...
نسل من
نسل بی نسلی
از این همه اضداد
خودش
خود را به دار می آویزد...
جور دیگر..
اندیشه هایم سر در گم مانده اند
خط ذهنم می ماسد میانه ی راه
و من باز تصور می کنم...
تصور میکنم و میخوابم
غلت میزنم بر تکیه گاه محکم بشریت
آخرین پناهگاه
تخت خواب!
چشمانم را می فشرم
.....................
کاش ثبات می آموخت
ذره ای کودک ذهنم
کاش می آموختم
تا این چنین
در آستانه ی سومین دهه ی زندگی
معلق نبودم
میان زمین خطا ها
و هوای آرزوها...
خسته از بی بازگشت ها
گیج و تب دار
از حرف آدم ها
من کجای این زمین خاکی
ایستاده ام؟
که خوب نمی بینم
انسان ها را
"زمین صاف است
وهر روز می دوم
در پی تپه ای
که از فراز آن بتوان
تمام آدمیان را دید
خوب خوب..."
داشتم فکر میکردم چرا این مدت این قدر کم نوشتم.......
دفتر سفیدم همین جور سفیدسفید موند
مداد سیاهمم همون جور تیز تیز
من اصلا می خوام بی هویت بنویسم
شاید بخوام توهماتمم قاطی اینا بنویسم
اون وقت پس فردا نمیگن این دختره عقلش پاره سنگ بر میداره
"من باید تظاهر کنم"
............................................
بعد با خودم گفتم نه شاید من هنوز خیلی نادون تر از اونم که بنویسم
هر کی خوندن نوشتن بلده که نباید
یه خودکار بگیره دستش و نوشته هاشو به خورد این اون بده
بعد با دی به غبغب انداختم و با خودم فکر کردم
نه با با اونقدرام که بد نمینویسی
از خیلیا بهتر مینویسی
شک نکردم که ا ون نیمه ی خود شیفته وجودم لجش در اومده و دست به کار شده
همون نیمه ای که هر وقت به خودم میگم
داری در جا میزنی
با ابهت خود نمایی میکنه و بهم این جمله رو تلقین میکنه
"من هیچوقت در جا نزدم و نمی زنم"!!!
با این همه میدونستم اینم دلیل جالبی واسه ننوشتن نیست
این بود که بعدترش با خودم گفتم
دلیلش روشنه دیگه احمق!
تنبلی دیگه
تنبلی مث خوره چنگ انداخته بهت
اونقدر تنبل شدی که دیگه حوصله ی نوشتنم نداری
بعد یکی که نمی دونم کی بود
اومد یاد اوری کرد که
ااا...اگه تنبله پس چطور این همه کتاب می خونه
اون یکی گفت
تظاهر میکنه بابا
می خواد بگه مثلا منم از قشر روشنفکرم!!
این یکی که حرصش در اومده بود با سماجت کودکانه ای گفت
نمیخواد بنویسه دیگه...نمیخوااااااااااااد
تنبلم نیییییست
قشر روشنفکر که دیگه این روزا کتاب نمیخونه
همه کتاباشونو خوندن
درساشونم حفظ کردن
حالا دارن به بقیه سر مشق میدن طفلکی!!
فقط من و تو موندیم
دیگه هیچ صدایی نبود و سکوت
شاید اون یکی کم آورد
شایدم دلش سوخت
بعد تر ترش به خودم گفتم
شاید موضوع ها تکراری شده
نه... این بود...
ولی دقیقا هم این نبود
میشد یه مطاب تکراریو دهها بار یه جور دیگه نوشت
...............................
گفتم:آهان فکر کنم اینه
می خوام از خو دم و هرچی که به خودم مربوطه
هرچی که تو فکرم میگذره فرار کنم
درست مث وقتایی که می خوام همه ی مشکلاتو انکار کنم
همه ی تصورات در هم برهمو نابود کنم
برای همین میخوابم
یه خواب زمستونی...
مگه نمیشه فکر آدمم به خواب زمستونی بره
قلم آدم حتی...
نه این که این نبودا...
ولی خود خودشم نبود
............................
برای همین بود که به خودم غر زدم
ای بابا ول کن دیگه
اصلا به تو چه این حرفا؟
مگه نه این که این روزا همه میگن نمی خواد فکر کنی
این حرفا به درد تو نمیخوره...
بعدش یاد قصه ی اولدوز و کلاغ های خدا بیامرز صمد بهرنگی افتادم
همون جا که ننه کلاغه می گفت:
زن بابا واسه این برای اولدوز این پستانک را خریده بود که همیشه آن را بمکد
و مجال نداشته باشد که حرف بزند و درد دلش را به کسی بگوید...
من برگشتم...اگرچه خسته
ولی با انرژی بیشتری شروع میکنم...
با بچه ها آیین نامه رو نگاه میکنیم
از هفته ی پیش یه خبر تو دانشگاه پیچید که چندان تازگی نداشت
یه برگه تکثیر میشد که نشون میداد:حراست جدید با قوانین جدید میاد
نگاه می کنم به دوستام.اونا هم به من.خیلی خنده داره متن.ولی نمیدونم چرا نمی خندیم؟!
قراره روز شنبه بچه ها اعتصاب کنن.
روز شنبه ست.۱۲ ظهر.همه جمع شدن تو حیاط دانشگاه
چند تا از بچه ها بالا تر از بقیه می ایستن و حرف میزنن:
- این آیین نامه رواج کوته فکریه..
-چرا کسی که مدرکش از ما پایین تره باید شخصیت من دانشجو رو زیر سوال ببره؟
-نام بردن تک تک این موارد بی ارزش شان مارو زیر سوال می بره.نپوشیدن لباس مارکدار؟کتونی رنگی؟
شلوار غیر پار چه ای؟آرایش و...
وارد شدن در جزیی ترین و شخصی ترین امور یک دانشجو
-از تجاوز به آزادی پوشش شروع شده و به تجاوز به آزادی اندیشه رسیده
-ما حرمت بیشتری نسبت به حتی مسوولان دانشگاه داریم.اگه من دانشجو نباشم مسوول دانشگاه چه معنایی داره؟به کی می خواد ریاست کنه؟
..................
شعارها...
-نه به ارتجاع
-حراست در دانشگاه یا دانشگاه در حراست؟
-این آیین نامه رواج کوته فکریه
................
پسری می ره بالای صندلی و خوشحال از اینکه مورد توجهه فریاد میزنه:
این آیین نامه مرد سالارا نه ست!!
و من همینجا می گم که این آیین نامه از طرف ما مطروده...!
و با کف زدن و سوت دخترا خوشحالیش دو چندان میشه
یکی از دخترا اما داد میزنه:
مرد سالاری نیست.حتما اون جاهایی که به نفعت نبوده نخوندی...این دفاع از حقوق خودته.به اسم دفاع از حقوق ما تمومش نکن
پسر اما کم نمیاره.ادامه میده...
...........................................
یکی حرف می زنه.اون یکی میخنده.یکی دیگه نقض می کنه
.................................................................................
شعر یار دبستانیو دست جمعی می خونن
متفرق می شیم
دانشکده شلوغه.جمعیت به کلاس سلف راهروها سرازیر می شن..
جلوی آینه دستشویی چند تا دختر دارن آرایش میکنن.فارغ از همه این جنجال ها!!!!!
........................................
تا رسیدن به کلاس فکر میکنم
ما عروسک های خیمه شب بازی هستیم.نه؟
........................................
پی نوشت :معذرت.این مطلب یه هفته دیرتر پست شد
اعتصاب کار خودشو کرد.ما همچنان در صحنه پا بر جا هستیم.ریاست هم میگه اینا شایعه بود
به هر حال.کی بود کی بود ما نبودیم...!عروسک ها همچنان بر صحنه...صدای ما رو از جزیره میشنوین...!!!
با چشمانی متورم از بغض
گوشه تختخواب می خزد
و نگاهش می کنم...
انگار بین ما سال ها
شکا فی ست
از ترک...
پیا م هایم را چک می کنم
همه یک چیز مشترک دارند
تنها یک تفاهم
بی تفا همی
بی تفا وتی
زیر چشمی نگاهم می کند
انگار مواظبم هست
نکند مواظبش باشم
پیام هایش را چک می کند
همه یک تفاهم دارند شاید
بی تفاوتی
من و او هم یک تفا هم داریم شاید
بی تفاوت شدن
به سکوت همین پیام ها...
ومن باز می روم
خوا هرم میماند و
اتا قی اندازه همه ی آرزو هایش
شدنی ها و نبودنی ها...
و من می مانم این جا
در قلمرو خود
اتاقی اندازه ی
همه ای کاش هایم
و ما می مانیم و یک شکاف
یک اتاق فاصله
از ذهن من به او...
حالی که همان یک اتاق
شکافی ست
اندازه ی
همه ی سال های زندگی مان...
...
خیلی بد
در عرض اتاقم قدم میزنم
حتی بغض هم ندارم
بازم سنگ می شم
مثل دفعه قبل
مثل دفعات قبل
نمی دونم تجربه داشتی یا نه؟
دلت میخواد با همه وجود فریاد بزنی
از درد
از بغض
از خشم
حتی از ترس
ترسی که نا خود اگاه سراسر وجودتو میگیره
ولی فریاد نمیزنی
میترسی کسی صداتو بشنوه
برای همین همه چیو تو وجودت خفه میکنی
اون چیزی هم که آزارت میده
فرصت طلبانه یه گوشه امن تو وجودت جا خوش میکنه
سال ها...سال ها...سالها...
حتی فراموشش میکنی
ولی اون با تو رشد می کنه
......................................
می خوام راه برم
تمام پیاده رو
قلمرو من باشه...
میخوام فریاد بزنم
شعرمو
شعرامو
همه اون چیزی که
چند ماهه تو گلوم جا مونده
هزار جور کاغذ رنگارنگ جلومه
خودکارو میگیرم دستم
ولی..
هیچ کس منتظرنیست
منتظر شعر تازم
منتظر اون چیزیه که خودش میخواد
.............................................
می خو ام راه برم
تمام اتاق
قلمرو من
می خوام ننویسم
میخوام حرفی نزنم
میخوام این عروسکه رو محکم بغل کنم
نمی خوام فریاد بزنم حرفامو
نمیخوام یه آدم تازه
یه مرده دیگه
سنگ صبورم باشه
.........................
راه می رم...
پی نوشت من :یا دداشتی کودکانه بر لحظاتی احمقانه...
ده سالم که بود همه ی دنیا رو سفید سفید می دیدم
پونزده سالم که شد همه ی دنیا هم سیاه سیاه بود
هجده سالم که شد بازم همه ی دنیا سیاه بود
چون چیزایی رو دیدم و شنیدم که اصلا انتظارشو نداشتم
من از دنیای سفید ده سالگی یهو پرت شدم توی همین سرزمین عجایب !
حالا که نوزده سالمه دنیا خاکستریه
نه همه ی آدما خوب و مهربونن مثل ده سالگی
نه همه ی آدما بد ودو رو هستن مثل پونزده سالگی
اینی که روبروته فقط یه آدمه مثل خودت!
حالا نه مثل خود خودت!
یه کم پیچیده تر یا یه کم ساده تر
پس انتظاربیخودی نداشته باش
از همون بچگی بهمون تلقین میشه
یه طرف همه ی آدم خوبا یه طرف همه ی آدم بدا!
درست مثل این فیلمای هجو
ولی آدمی که روبروت نشسته میتونه هم خوب باشه هم بد
هم سیاه هم سفید...
تا حالا فکر کردی چرا بیشتر آدما وقتی 14 و15 سالشونه یا یکیو
عاشقانه دوست دارن یا ازش متنفرن؟
یا اون قدر خوبی که لیاقت عشقو داری یا اونقد بدی که ارزشت تنفره!!
خنده داره...
این میشه که رنگا قر و قاطی میشه!!
......................................................
ولی چرا آدم تو یه سال این همه تغییر میکنه؟
توبگو....
پی نوشت من:به نظر خیلی بچگانست.ولی من بچگی کردنو دوست دارم!
یه آلیسی بود که تو این دنیای درهم برهم گم شده بود
دلش می خواست یه دنیای دیگه بسازه
با ادمای جدید
ادمایی که به اسم زرنگی ولی با نشون حماقت آدمو بد دل نکنن
دنیا همیشه اونجوری نیست که فکر میکنی
الیس میخواست از روح آدما سر در بیاره
میخواست روانشناس باشه
ولی یه جور دیگه شد
تا چند وقت پیش فکر میکردم بین روانشناسی و روزنامه نگاری چقدر فاصله ست
اماحالا باید بگم ادمی که می خواد از این مردم بنویسه
خیلی بیشتر از یه روانشناس باید از تفکراتشون سر در بیاره
برای اینکه خوب بنویسی باید
روانشناس باشی
حقوق دان باشی
بازیگر باشی
شاعر باشی
فیلسوف باشی
تا اینجاشو خودم تجربه کردم
دلیلشو بعدا میگم
میشه بقیه شو تو بگی؟
یکی امروز بهم گفت تو که عاشق روانشناسی