برعکس خیلی ها که از رخوت بهار حرف می زنند و کسالت و خمیازه من این روزهای بهار انرژی خاصی دارم. خمیازه ها که همیشه هست. وقت نمی شناسد. اما من همیشه فصل بهار است که دوست دارم کارهای محیرالعقول انجام دهم. غیر از این، بهار که می شود، نوشتننم می آید. قلمم از خواب زمستانی بیدار می شود و هوس شعرها و نت های عاشقانه می کند. این حال هر چه به اردیبهشت نزدیک تر می شوم، بیشتر می شود و هرچه از آن دور می شوم، کمرنگ تر است. هرچه باشد اردیبهشت ماه عاشقی است. نه از این عشق های آبکیِ ماست بیار دوغ ببر. عشق های راستی راستی. عشق هایی که هیچ وقت به زبان نمی آیند و توی بوق و کرنا نمی روند، اما یک عمر می مانند و حتی خواندن قصه شان هم از پس سال ها، آدم را حالی به حالی می کند.
دل بستن همیشه راحت بوده.اما این روزها آدم ها در فرصتی کوتاه به هم دل می بندند و در فرصتی کوتاه تر، آن را ابراز می کنند. مثل بزی که به علف های فصلیش دل می بندد و دائم آن را لای دندان های اهلیش مزه مزه می کند تا زمانی که فصلش بگذردو...
فکر می کنم این روزها آدم ها بیشتر از آنکه عاشق باشند، شعبده بازند.مدام کلاه عشقشان را از سر این یکی روی سر آن یکی می گذارند و محض خنده یک خرگوش ناقابل هم توی این کلاهشان پیدا نمی شود.
حکایت بز و علف، حکایت وابستگی های امروز است. حکایت کودک و اسباب بازی. ما ایرانی ها خوب ادای عاشق ها را در می آوریم. گفتم ما ایرانی ها. این دیگر حرف من نیست. به قول یکی از دوستانم؛ غیرایرانی ها هیچ وقت اول کار نمی گویند من فال این لاو تو شده ام و وقتی واقعا مطمئن شدند، خیلی با احتیاط این جمله را ادا می کنند. با جمله «عاشقت شده ام» درست مثل یک بسته شکستنی رفتار می کنند. حق هم دارند. اگر با این بسته شکستنی درست رفتار نکنی، جوری می شود که وقتی بشکند، عالمی را زخمی و پرو پا شکسته می کند. برای همین است که همیشه احتیاط کرده ام تا خیلی رک و راست این جمله را ادا نکنم. حتی اگر ته دلم قرص باشد. شاید هم تا به حال به هیچ کس نگفته ام که راستی راستی عاشقش شده ام. الکی که نیست!
خیلی از ماها عادت داریم همان اول کار شناخته نشناخته ، مزه کرده نکرده؛ صاف توچشم هم می گوییم عاشقت شده ام. این هم شده حکایت دور و بری های من که با آب و تاب قصه های عاشقانه شان را تعریف می کنندو بعد چند سال که توی ذوقشان خورد، هی راه می روند و می گویند که کجای کارشان غلط بوده و یک لحظه هم به این فکر نمی کنند که به این ابراز که همیشه فعل مهجوری بوده، فرصت نداده اند و آن را در کوتاه ترین زمان خرج کرده اند. توی دل به آن ها می خندی و نمی خندی و به خودت می گویی عجب دورانی که عشق را اینطور دلبخواهی ترجمه اش می کنند و بعد هم آخرش همه تقصیر ها را به گردنش می اندازند و تو با خودت فکر می کنی ؛ نه این موضوع شوخی بردار نیست و یک اپیدمی شده:«اصلا معنای کلمه ها به کل تغییر کرده اند».
پ-ب- این جمله قدیم تر ها استتیوس پیج فیس بوک خیلی از آدم ها بود و اما به نظر من از آن جمله هایی است که باید حتما نویسنده اش را شناخت و جمله اش را طلا گرفت: «وقتی ارزش ها عوض می شوند؛ عوضی ها باارزش می شوند».
«همه گیری» مد شده است. کپی پیست هم قانون زندگی. همه از روی دست هم می نویسیم. ال سی دی و ماکروویو و ماشین ظرف شویی می خریم. تبلت هم می گیریم. حتی اگر ندانیم به چه درد می خورد. دوبی و مالزی و ترکیه می رویم. بچه هامان را برای تحصیل و زندگی می فرستیم خارج از ایران. تسبیحمان را هم می گردانیم ومکه مان را هم می رویم. فارسی وان و پی ام سی و صدای آمریکا را قرقره می کنیم و دلمان خوش است که پارازیت هم می بینیم. زبانمان را تقویت می کنیم و کلاس های رنگارنگ یوگا و فنگ شویی و موسیقی و ... می رویم. با اینترنت مانوس می شویم و عضویتمان در فیس بوک می شود،راه جدیدی برای فخر فروشی.
برندباز هم که شده ایم و دیگر حتی لباس های خانه مان هم برند دار شده اند. حتی اگر از مارکی خوشمان نیاید روی این حساب که فلان بازیگر آن را پوشیده حتما تنمان می کنیم. ما آنقدر به برندها انس گرفته ایم که شب عید توی حراج برند بنتون یا مانگو،سر آخرین جنس های باقی مانده، با هم دعوایمان می شود.
هر روز یک ماشین دنبال خودمان راه می اندازیم و پنج ساعتی در راه رفت و برگشت، خمارِ ترافیک می شویم و دلمان خوش است که همه مثل هم زندگی می کنیم. دلمان خوش است که از هم کم نمی آوریم. آمال و آرزوهایمان هم می شود زندگی در کشوری بسیار دور دست تر از ایران. کشور رویاها. جایی که در آن با خیال راحت تر می شود روی کاناپه لمید. جایی که آزادی دارد.امنیت. پول و رفاه. جایی که به ایران نمی ماند. ما ایرانی هستیم...
قطعه ای نه چندان قدیمی، اما نوستالژیک از ضبط ماشین پخش می شود و اما واژه های دیگری توی سرم می چرخد. فکر می کردم شبیه ربات ها شده ام. که دیگر آنقدر جان سخت شده ام که با شنیدن هیچ قطعه ای و دیدن هیچ فیلمی دلم زیر و رو نمی شود. اما باشنیدن قطعه قدیمی خواجه امیری، هوس خاطره بازی به سرم می زندو کنج دلم خالی می شود: «...به اندوه غروبی که.به دلشوره خوبی که.تو چشمام خیره می مونی. به من چیزی بفهمونی...»
از آنطرف با دیدن فیلم «The help»، به اندازه یک سکانس بغض کرده ام و باورم نمی شود یک فیلم مربوط به تبعیض نژادی بین سیاه و سفیدها، اینطوری جریحه دارم کند.آن هم درست سرسکانسی که پیرزن خدمتکار سیاهپوست، با آن چشم های معصوم بیرون زده، از پشت شیشه، بین رفتن و ماندن از خانه ارباب، این پا و آن پا می کند و تمام سال های خوب و بد زندگیش، قطار وار، در کسری از دقیقه جلوی چشم هاش رژه می روند.. این زن سیاه پیر، آنقدر خوب است و به فکر همه، که لابد اینجا هم دارد به اربابش فکر می کند و با خود می گوید؛ بیچاره خانم خانه که لای منگنه افکار آدم های دور و برش گیر کرده و برای همین بیرونش انداخته و حالا چقدر ناراحت است.
....
این روزها حال یک پرنده را دارم که تازه پرواز را یاد گرفته. از پرواز و رهایی می ترسم. از آن طرف، گاهی حال پرنده ای را هم دارم که سال ها پرواز کرده. یک وقت هایی می شود که خوب می پرم. تا آن دورها و از هیچ چیز نمی ترسم. به خودم می گویم: ترس از چی؟ سیاهی را دیده ام. سپیدی را هم لمس کرده ام. بالا و پایین این دنیا جلوی چشم هام آمده و ازش رد شده ام...
....
آدم وقتی نخواهد خودش باشد بالاخره یک روز حوالی یک جایی نزدیک خودش می میرد. روزهایی بود که می خواستم خودم نباشم، کسی باشم که توی سلیقه آدم های احمق بگنجد. آدمش نبودم. حالا خودم شده ام. خودم بودن را دوست دارم. این که برای خودت زندگی کنی و شبیه خودت باشی و تظاهر نکنی، این چیزی است که تحسین آدم ها و خود آدم را بر می انگیزد؛ نه مطابق توقعات آن ها بودن. تظاهر، وصله ناجوری است و هیچ بیننده ای را به تحسین وانمی دارد. به هرحال بیشتر ما، هرچقدر هم که خودمان را به آن راه بزنیم،جان به جانمان کنند، عاشق تحسین هستیم...
پ-ب-تو این مدت ۱۰ تا مطلب برای اینجا نوشتم و دست و دلم نرفت که پست کنم. شاید برای اینکه اینجا دیگه مثل قدیم ها، اونقدر که باید و شاید امن نیست...
اما
با این حال هنوز لبخند می زنم و به معجزه آن اعتقاد دارم و بیشتر از روزهای قبل
حافظ می خوانم. اولش کمی برایم سخت بود ،باور این همه دورویی. بارها نوشته بودم از
دورویی آدم ها و هی آن ها را مرور کردم. هی خودم را مرور می کردم و آن ها را و هی
این همه دورنگی را به یادشان می آوردم... اما حالا بعد از مدتی،همه این کاغذپاره
هارا را به باد سپرده ام و آدم ها را هم. آرامشی دارم که شاید قبل از این نداشته
ام.
از یک جایی به بعد، این آرامش سراغت می آید. دور از هیاهوی بعضی آدم ها برای به
دست آوردنت. برای از آن خود کردنت. برای شبیه خودشان کردنت. دور از هیاهوی بعضی
آدم ها برای آنکه بفهمانند توهم چیزی غیر ازآن ها نیستی. من این «بعضی آدم ها» را
دراین دور جدید از زندگی حسابی مرور کرده ام و فهمیده ام که چیزی غیر از حرف های
تکراری اغراق شده نیستند. حرف هایی که شاید هر روز جاهای مختلف می شنویم و سرمان
از تکراری بودنشان درد می گیرد. اما این آدم ها با تبحرخاص جوری بولدش می کنند که
انگار حرف های تازه و خاصی هستند. من
این روزها شعر زیاد می خوانم. اگرچه به خیال این«بعضی آدم ها»، شعر برای آدم نان و
آب نمی شود و دردی را دوا نمی کند. اگرچه به خیال این آدم ها برای مشهور شدن و طی
کردن قله های موفقیت، شعر خواندن و شنیدن کاری بیهوده است. اما هنوز هم می دانم که
در دل همین شعرها کلی راز زندگی مخفی شده است. برای همین هرروز که از خانه می زنم
بیرون، سعی می کنم با آدم های جدیدی روبرو شوم که حرف های تازه ای برای گفتن داشته
باشند و دلیل تازه ای برای بودن و فکرشان بوی کهنگی ندهد. از
این روزها دلتنگ نیستم. از آدم هایش هم. آدم هایی که آزاری از من ندیده اند و نمی
بینند، اما از ازل تا ابد، «آزار رسان» تعریف شده اند. حالا من طعمه شان نشدم، یکی
دیگر... یکی مثل دوستی نزدیک که همه ذاتش خوبی کردن و خوب بودن با آدم هاست. اما
ازآزاردورویی و قضاوت های سطحی این جماعت بی نصیب نمانده. نه.دلتنگ نیستم. عمر این روزها وهیاهوی آدم هایش کوتاه است. باور دارم که کوتاه
است... این
روزها شعری را درسرم دارم که سال هاست از نبود شاعرش می گذرد، ولی برخلاف حرف های تاریخ مصرف دار ما آدم ها، هنوز بوی نویی می
دهد: روزگار
است، آنکه گه عزت دهد، گه خوار
دارد چرخ بازیگر از این
بازیچه ها بسیار دارد
این روزها بیشتر از هروقت دیگر، کسانی را دارم که می توانند و
می خواهند آزارم دهند. کسانی که یا رو در روی من وقیحانه بازی می کنند یا از پشت
کمین کرده اند و بدون آنکه ماهیتشان معلوم باشد، آزار می رسانند. این اتفاقی است
که خیلی ها مثل من همیشه باید منتظرش باشند. اما من هنوز مثل قبل هستم. هنوز
همانطور سکوت کرده ام و لبخند می زنم. هنوز هم انگار به آدم ها امید دارم. همین
آدم هایی که انگار لحظه ای برای برای آزار رساندن به هم غفلت نمی کنند. آدم هایی
که عاشق سوء استفاده هستند. از همین لبخندی که گوشه لب هایت جا خوش کرده.از خوش
رویی و صبرت و ازکوچکترین فرصت ها و لحظه ها.

