|
آلیس در سرزمین عجایب
|
||
|
دل من در دل شب خواب پروانه شدن می بیند |
امروز رفتم باغموزه.همون بوستان خلیج فارس که تازه آکواریومشو افتتاح کردن.
یه سری بچه ی شیطون بامزه ی 4،5 ساله هم اومده بودن واسه دیدن.البته از نوع ارمنی!
یه دختربچه ی خوشگل و باهوش بینشون بود که اسمش مالنابود.با موهای بوروچشای درشت و شیطون سبز..ده برابر مالنای توی فیلمه ،تودل بروتر..
بیچاره با اونهمه شیرین زبونی فقط ارمنی حرف میزد و وقتی بهش گفتم ارمنی بلد نیستم ،با چشمایی که از شیطنت و معصومیت برق میزد زل زل نگاهم کرد وبا فارسی سلیس جوری که انگار خیلی براش مشکل بود،گفت:
"اسم من مالنا است ، این دوست من است.. لیلیام! " وبا دستای غرق در رنگش به یکی از بچه ها اشاره کرد.
یه لحظه احساس کردم، مربی اینهمه بچه ی تپل مپل باهوش شیطون بودن چه کیفی داره!
ولی وقتی یکیشون با دستای رنگی پرید توبغلم ،یکم پشیمون شدم...
مربیشم فوری از بغلم بیرون کشیدش و کلی دعواش کرد...طفلکی...
البته فکر میکنم خود ارمنیا هم زیاد دوست ندارن با مسلمونا قاطی شن....
........................
یه پسر بچه ی شیطونم بود که قیافه ش شبیه امی نم بود و در حالی که همه بچه ها داشتن دستاشونوکه تا آرنج غرق گواش شده بود میچسبوندن به بوم ، نشسته بود یه گوشه و رنگاروبا هم قاطی میکرد.مربیا هم یکسره دعواش میکردن که چقد شیطونی!
اما آخرسر که رفتیم بالا سرش دیدیم ،به!!چه رنگای معرکه ای درست کرده تنهایی ...که از یه پسربچه ی 4،،5 ساله بعیده..
معلومه که قراره یه هنرمند درست حسابی واسه خودش بشه...
.........................
آخرش خیلی از بچه ها بدون خدافظی،سر مست از بازی رنگاو شیطنت بی دغدغه و البته کلافه از گرما رفتن..
والبته مالنا با قهر از من جدا شد.
مالنای کوچولو..فقط به این خاطر که نذاشتم از محوطه دور بشه و سپردمش دست مربیش!
اون یک ساعتی که با بچه ها بودم،خیلی زودگذشت و پراز انرژی مثبت بود..
بعدش رفتم دانشگاه و بازهم دودوترافیک و سرسام و دغدغه...از اونجا خونه و بازهم دود و ترافیک و سرسام و دغدغه.....................
پی نوشت: این پستو واسه دل خودم نوشتم..مث خیلی از پستای دیگه میدونم از سرو ته ش چیزی گیرتون نمیاد !!
|
|